X
تبلیغات
عشقولانه

عشقولانه
دلم تنهاست
پيوندهای روزانه
دلگيرم از اين همه تنهايي......................

در اين پاييز غمناك....................

زير باران قدم ميزني....وهيچ كسي نيست كه به تو بگوييد ""كجايي"".........

دلگيرم از خودم.............

زيرا وقتي او زير باران بود من گفتم ""تنهايي؟؟"".......

دلگيرم از خودم............

زيرا وقتي جواب نداد باز من گفتم ""كجايي؟؟"".......

دلگيرم از او........

كه مرا با اين حال پريشان ديد و گفت ""جدايي!!""........

دلگيرم از او.......

كه ديد مرده ام ولي باز گفت:

                                      ..........  ""جدايي!!""..........

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 22:10 ] [ محمد تنها ]
ستاره ی من ....

وقتی به تو فکر میکنم.....و.....به یادت میفتم.....

                            هیچ صدایی برایم معنی ندارد....

همه جا تهی از ادمی....

                      فقط تویی.........

                                                 تو.......  

      ستاره ی من...

مرا یاد کن.................  

         برای قلب من کمی فریاد کن............

                                             به فکر من باش تا ابد.......

                                                                  دیگر چیزی نمانده است....

                                          فقط یک بار مرا یاد کن.....

مرا یک بار برای من یاد کن.......

                            ستاره ی من......

                                                    مرا یاد کن......

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 22:7 ] [ محمد تنها ]
پسری یه دختری دوست داشت که تو یه سی دی فروشی کار میکرد.

اما به دخترک درمورد عشقش هیچی نگفت...هر روز به اون سی دی فروشی میرفت و یه سی دی میخریدفقط واسه اینکه با دختره صحبت کنه...

بعد از یک ماه پسرک از عشق اون مرد...

وقتی دخترک به خونه ی پسرک رفت و خبری ازش گرفت...

مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسره برد....دخترک دید که تمام سی دی ها باز نشده....

دختر گریه کرد و گریه کرد تا مرد....

میدونی چرا گریه میکرد؟؟؟

چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه های سی دی میذاشت و به پسرک میداد...

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 22:0 ] [ محمد تنها ]

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است ....

این دل درد آشنا دیوانه است ///


می روم شاید فراموشت کنم....

با فراموشی هم آغوشت کنم///


می روم از رفتن من شاد باش....

از عذاب دیدنم آزاد باش///



گرچه تو تنها تر از ما می روی ....

آرزو دارم ولی عاشق شوی///



آرزو دارم بفهمی درد را ....

تلخی بر خورد های سرد را///

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 21:57 ] [ محمد تنها ]

ازیک عاشق شکست خورده پرسیدم:



 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن



گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق



گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن



گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن



گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن



گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد



گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن



گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن



پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد

گفت: ( مرگ)

 


برچسب‌ها: مرگ
[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 21:50 ] [ محمد تنها ]

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت وگو می کنم.خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفتوگو کنی؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟ خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. پرسیدم: عجیب­ترین چیز بشر چیست؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان، اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند .این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پول شان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته بدست آرند. . این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند ؛ نگاهش کردم... مدتی سکوت کردیم... من دوباره پرسیدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بیاموزند؟ گفت:بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ؛ بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت وگو سپاسگزارم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندان آدم بگویید؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم «خدایا ... به من کمک کن تا آنچه را برایم رقم زدی با آرامش و صبر بپذیرم . مرا یاری کن تا پذیرفتن آن مرا در دعا کردن به درگاهت کاهل نکند ... یاریم کن تا آنچه را می خواهم تنها از تو بخواهم و خواستن و رسیدن به آن مرا از تو حتی لحظه ای دور نکند ... خدای خوبم ... کمکم کن تا در خواستن این خواسته همواره امیدوار باشم و در لحظه لحظه آن به تو توکل کنم ... کمکم کن که به یاری تو در این مسیر ایمان قلبی داشته باشم و با یقین به آن بیاندیشم ... خدایا ... آفات و بدی های خواسته ام را از من دور کن تا آن را وسیله ای کنم برای نزدیکیم به تو ... و کمکم کن که در ابتدای خواستنم و در میان آن و در انتهای آن بر محمد و خاندان پاکش درود فرستم و آنان را زیباترین واسطه ها برای روا شدن حاجتم قرار دهم ... نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل ... اما می دانم که درد است ... درد است اینکه مناجات هایم با تو دیر می شود ... درد است اینکه به کلبه دلم با تو سر نمی زنم ... به تاریخ مناجات قبلی ام نگاه کردم ... انگار که سالهاست با تو سخن نگفته ام ... دلم تنگ توست . چه کنم از دست این منِ من ... که تا هوای مناجات می کنم ُ وسوسه ای در دلم می اندازد و هوایی ام می کند . چه کنم ... تو به دادم برس . کم کمک به سال می رسد دوری ام از کتابت ... که همنشینش شده بودم ... شاید از سال بگذرد مناجات خواندنم از صحیفه ات ... دلم را غبار گرفته ... فکرم راکد شده ... قلبم خاموش شده ... هرچه هست می دانم که تنها و تنها چاره اش پیش توست . کمکم کن مهربانم . راهی برایم بگشا . همتی در من بگمار تا بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم ... بیچارگیم را تنها تو می دانی و تنها تویی که همیشه با من می مانی ... و دردم را تنها تو درمانی ... تو که مهربان ترین مهربانانی ...

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 11:41 ] [ محمد تنها ]

هیــچ کس چـــــــــــون ما نگیـــــــــــــردماتم این ماه را

با مــحرم شیعــه را اتصـــــــالی دیــگراستــــــــــــــــ...



[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 11:40 ] [ محمد تنها ]

...دخترک رو به من کرد و گفت:واقعا آقا؟!

گفتم:ببخشید چی واقعا؟!
گفت:واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد
گفتم:بله
گفت:اگه آره، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر پایین میندازید و رد میشید
گفتم:آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!
گفت:کمه؟ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم:برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(س) باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه
اره تو راست میگی...

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 11:39 ] [ محمد تنها ]

صـدایت میـکنم : مــرد مـن..

جـــــــانــــــی که میگـــــویـی


جـــــانـم را مـیگیــــــرد ....


نـــــزن این حــــرفهـا را ...!!


دل مـن جـنبه نــــدارد


مـوقعی که نـــــیستـی


دمــــــار از روزگــــــــــــارم در مــــیاورد

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 11:34 ] [ محمد تنها ]

دیدن عکســـــت تمام سهم من است....

از تــــــــــــــو....
آن را هم جیره بندی کردم....
تا مبادا....
توقعش زیاد شود!!....!!
دل است دیگر...
ممکن است فردا خودتـــــــــ را از من بخواهد

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 11:31 ] [ محمد تنها ]

دوستت دارمهایت راباور میکنم

درست

مثل امضای اخر نامه هایت

که میگویی خون است...

اما طعم اب انار می دهد...

 

زخم که خوردی مزه مزه اش کن

حتما نمکش اشناست..................

..................................................................

اشتباه من این بود هرجا رنجیدم خندیدم...

فک کردن درد ندارد...محکمتر زدند

 

..................................

حرارت نیاز نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی ازسردی نگاهی میشود اتش گرفت

 

................................................

سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم عمرم بود بی وفا....

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:59 ] [ محمد تنها ]

قلبم یک خط در میان می زند….زود نیست؟ دست هر پیر زنی را گرفتم …گفته…”پیر شی مادر”…
خدایا نکند در جوانی پیر شدم

….


مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی … !
کاش میشد آخر اسمــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی … !
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : پایــــــان ”
دلم خیـــــــلی گرفته اســـت …………..
اینجا نمیتـــــوان به کسی نزدیـــــــک شـــــــد …
آدمهـــا از دور دوست داشتــــنی ترنــــد

… !


گذشته که حالم را گرفته است !
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم !
و حال هم حالم را به هم میزند
چه زندگی شیرینی!

.

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:54 ] [ محمد تنها ]
 

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته !مردان چشم چران،

زنان خائن ، دختران شهوتی و پسران شهوتی تر ....پس

چه شد؟؟؟؟؟چیدن و سیب واین همه تقاص ؟؟؟؟بیچاره ادم

بیچاره ادمیت

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:53 ] [ محمد تنها ]

عشق اون نيست که
در اوج رابطه پاک بموني
عشق اونه که در اوج اختلاف ، خيانت نکني!!!

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:52 ] [ محمد تنها ]

چقـــدر خـــوبه وقتـی با عشقت قـــــهر میکنــی؛


و بــر خـلاف میلت میگـی دیگــــه دوست نـــــدارمـ ! نمیخوامت ....


ایـن جملــــه رو بشنوی :


" غلـــط کـــــردی چه بخـوای چه نخـوای مـــال منــی " ... !!!
 
[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:50 ] [ محمد تنها ]

آنقــدر مرا سرد کرد

از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:49 ] [ محمد تنها ]

این بار که کسی امد نمی گویم: برو حتی نمیگویم: کس

دیگری خواهد امد....فقط میگویم: ببین من شکسته ام!

خسته ام ! کمی ارامم کن همین!!!!!

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:48 ] [ محمد تنها ]

ديگر به تو فكر نميكنم!گناه است...چشم داشتن به مال

غريبه ها...

عکس


خدابا دلگيرم ازت!بهم گفتي انتخاب كن ولي انتخابم در

اغوش ديگريست

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:47 ] [ محمد تنها ]

من گمان كردم رفتنت ممكن نیست رفتنت ممكن شد...

باورش ممكن نیست...


iran

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:45 ] [ محمد تنها ]

زندگي به من اموخت كه هيچكسي شبيه حرفهايش نيست

 

گاهي حرفم را براي نان ريزه هاي حياطمان ميزنم شايد

گنجشكان هضمشان كنند

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:45 ] [ محمد تنها ]

زخمهايت را پنهان كن!


اينجا مردم زيادي با نمك شده اند!!!!!!!!

آپلود عکس

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:43 ] [ محمد تنها ]

رانـنـده نيـــســـتم امـــــا هـــر کــــــــس

بــه مــن مــيرســـــد ... مـــســــافــــر

اســتـــ.........

آپلود عکس

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:43 ] [ محمد تنها ]

 

 

انهايي راكه رفتنشان را طاقت

انهايي راكه رفتنشان را طاقت اوردم... ""تو نبودند""

 اوردم... ""تو نبودند""

 

 

آپلود

من ازت خاطره دارم...خاطره درد كمي نيست..

من ازت خاطره دارم

خاطره درد كمي نيست..

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:42 ] [ محمد تنها ]
 
دوست دارم بنویسم....

از خیلی چیزااااا....رک و راست....

امااااااااا.....

نمیدونم این روزا حالم خوبه یا بد....

خوشحالم یا ناراحت....

این روزا واسه من روزای تازه ای نیییست....

فقط میخوام خوب بگذره.....

خدایا لطفا یکم پایین تر رو هم نگاه کن...زود روتو بر نگردون...یکم دقت کن...شاید منو دیدی...

اون پاییییییین...دور از بقیه....خیلی دور تر...

من دائم واست دست تکون میدم....

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 17:24 ] [ محمد تنها ]
سلام دوستان

ازتون خواهش میکنم اگه دوست داشتید حتی در حد یک صلوات برای عشقم که تازه مرده بفرستید

خواهش میکنم

                                                                                                        دوستدارتون داداشی تنها

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 16:8 ] [ محمد تنها ]
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالی است...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی است و عریان...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...

لمس کن لحظه هایم را...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 15:57 ] [ محمد تنها ]
تو رفتی فقط به خاطر عشقمون نگفتی من بدون تو تو این دنیای لجن زار چی کنمو به چه امیدی زنده باشم عزیز منم دیگه بریدم کاش بودی هنوز باور ندارم که الان زیر خاکی هنوز باور ندارم که دیگه کنارم نیستی دیگه تنها شدم

اخه خدا چرا اون چرا...........................................................................................................................................................................................................................................

............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 15:57 ] [ محمد تنها ]
می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست ...

داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...

بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !

که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته : بن بست !

از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری ...

فقط یه راه داری ، اونم اینه که از دیوار رد بشی ...

یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ، دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین ، پودر بشه ! 

اما آخه من  مگه چقدر زور دارم ؟! ...

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 15:56 ] [ محمد تنها ]
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ وبازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 15:53 ] [ محمد تنها ]
يه روزي يه فرشته با دو تا چشم پاک و زيبا که دل همه آدما رو اسير خودش ميکرد

 با يه لبخند قشنگ رنگ گلاي صورتي ... با نگاهي که پر از عشق به يک قاصدک خسته بود ...

اومد و واسه هميشه دل دخترک رو برد ... عوضش غصه هاشو ازش گرفت .

حالا ديگه اون تنها نبود اون شده بود قهرمان روياهاي سبز دخترک ...

هموني که عاشق چشماش شده بود هموني که با ديدنش ديوونه ميشد ...

هموني که با صداش و نگاش زندگي ميکرد دل اونو از همون لحظه اول برد ...

به کجا ؟ نميدونم ...

شايد پيش ستاره ها ... حتي از کهکشوناي آسمون هم دورتر ...

آره ! اون شد عشق و نياز دخترک ...

حالا ديگه با عشق اين فرشته صبور و ماه و موندني بي بهونه زندگي ميکرد .

چون اون شده راز طلوع زندگــيش ... مگـه از دوري اون خوابـش ميبرد؟

اما ... حالا دخترک يه غصه داره يه غم خيلي بزرگ ...

رنگ غم وقتي که رو برفاي زمستون مي شينه ...

ميدوني غصه دخترک چيه ؟

دخترک ميگفت اگه يه روز يا يه شب ... فرشته اون از اينجا بره ؟

اگه يه دختر ديگه عاشقش بشه !!! اگه يه وقت يادش بره يه کسي پشت يه انتظار زرد ...

داره از دوري اون اينجـوري پـر پـر ميزنه .

آخه دخترک همين يه عشقو توي اين دنيا داره ...

جون گلاي نيلوفر توي مرداب شما بگين کجا صبوري ميفروشن ؟

آخه اگه بره تحملش تموم ميشه ... دوباره ميشه مث گذشته ها ...

منتها اين دفعه ديوونه تر ...

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 15:52 ] [ محمد تنها ]
درباره وبلاگ

من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه

دل ما حرف حساب حالیش نبود!
جمع وضرب‌ ، حساب کتاب حالیش نبود!
تو یه چشم به هم زدن گر می گرفت ،
عاشق بی رنج و عذاب حالیش نبود!
دنبال سراب چشمات می دوید !
نرسیدن به سراب حالیش نبود!
حرفای خودشُ رک و راست می زد ،
حرف زدن پشت نقاب حالیش نبود!
توی خواب زندگی می کرد همیشه ،
الکی بودن خواب حالیش نبود !
من می ترسوندمش از آخر کار،
اما ترس و اضطراب حالیش نبود!
حالا هی بهش می گم :((دیدی نموند)) ؟
دیدی اون شعرای ناب حالیش نبود؟
اما دل تو سینه مرده، ساکته
اون از اولم جواب ، حالیش نبود
از اینکه وقت خود را برای دیدین این وب گذاشتید ممنون
آیدی من mohammad_baran32
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
مرگ (1)
لینک های مفید
امکانات وب
 http://blogdownload.blogfa.com/page/comment-blogfa.aspx

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

تصاویر زیباسازی نایت اسکین